تبليغاتX
مسافر

























مسافر

من همانم که احساسم را بر روی شیشه های مه گرفته مینویسم تا جنگل پشت پنجره را سبزتر ببینم

وقتی که خیالم

به سوی "منشور"ت اوج میگیرد..

هزاران خاطره رنگارنگ

در امتداد مسیر دوستی

منعکس میشود..

و من

یکرنگی را در این مسیر رنگی

یافتم..!!!

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 6:37 توسط تلاطم| |

از حوالی ذهنم که میگذری..

آرام بگذر..

به بهانه ی "دیدار"

خواباندم یادت را...!


نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 10:40 توسط تلاطم| |

دلی داشتم،

دادم..

دلی داشت،

ستاندم..

معامله ای پایاپای و منصفانه...

و مرا یک عمر کافی ست...!

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 13:1 توسط تلاطم| |

روزی هزار بار آرزو میکنم..

کاش پرنده ای بودم..

پر میزدم و لب پنجره ات مینشستم..

تا عاشقانه هایم را برای "خودت"،

نه خیالت؛

بگویم..

پ.ن:آسمان شب را زیاد بنگر..

تنها اشتراک نگاهمان

همان "مهتاب"است..

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 15:52 توسط تلاطم| |

کاشتـــــــم...

داشتـــــــــــــم..

اما؛

برنداشتم..

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 0:7 توسط تلاطم| |

دلتنــــــــــگ که میشوم،

سر به هوا می شوم..

آسمـــــــــــان هم هوای تو را دارد...



نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 21:27 توسط تلاطم| |

در ورای قلب "سیاهت"

حرفایت "رنگی" بود؛

باز هم میگویی

"بالاتر از سیاهی رنگی نیست...؟؟؟!"

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 12:19 توسط تلاطم| |

ابر گریست و آب دریا از اشک هایش شور شد..

گله از شوری دریا ندارم،

اشک های من هم شیرین نیستند...

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 0:15 توسط تلاطم| |

در مسلک "مترسک" ها عشق جاری است؛

کلاغ که باشی

عاشقی را

خط به خط 

تکرار میکنی...

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 21:47 توسط تلاطم| |

کودک

در اوج شادی

با کاغذهایی رنگی

بادبادکی را ساخت و به آسمان فرستاد...

من

در اوج غم

با کاغذهای دفتر خاطراتم

بادبادکی را ساختم تا به آسمان بفرستم...

دریغ از باد...

آسمان پذیرای کاغذهای رنگی بود...

پس بادبادکم را به کدام آسمان بفرستم؟؟!!؟؟

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 22:32 توسط تلاطم| |