مسافر
من همانم که احساسم را بر روی شیشه های مه گرفته مینویسم تا جنگل پشت پنجره را سبزتر ببینم
به سوی "منشور"ت اوج میگیرد.. هزاران خاطره رنگارنگ در امتداد مسیر دوستی منعکس میشود.. و من یکرنگی را در این مسیر رنگی یافتم..!!! آرام بگذر.. به بهانه ی "دیدار" خواباندم یادت را...!
دادم.. دلی داشت، ستاندم.. معامله ای پایاپای و منصفانه... و مرا یک عمر کافی ست...!
کاش پرنده ای بودم.. پر میزدم و لب پنجره ات مینشستم.. تا عاشقانه هایم را برای "خودت"، نه خیالت؛ بگویم.. پ.ن:آسمان شب را زیاد بنگر.. تنها اشتراک نگاهمان همان "مهتاب"است..
داشتـــــــــــــم.. اما؛ برنداشتم..
سر به هوا می شوم.. آسمـــــــــــان هم هوای تو را دارد...
حرفایت "رنگی" بود؛ باز هم میگویی "بالاتر از سیاهی رنگی نیست...؟؟؟!"
گله از شوری دریا ندارم، اشک های من هم شیرین نیستند...
کلاغ که باشی عاشقی را خط به خط تکرار میکنی...
در اوج شادی با کاغذهایی رنگی بادبادکی را ساخت و به آسمان فرستاد... من در اوج غم با کاغذهای دفتر خاطراتم بادبادکی را ساختم تا به آسمان بفرستم... دریغ از باد... آسمان پذیرای کاغذهای رنگی بود... پس بادبادکم را به کدام آسمان بفرستم؟؟!!؟؟

